حال مؤمن

اللهم ادخل علی اهل القبور السرور …

از حضرت رسول نقل کرده اند که هر کس در ماه رمضان پس از نماز واجبی این دعا را بخواند…

ادامه مطلب آنقدر هم مهم نیست ، اصل مطلب در خود دعا است ، دعایی که میگه تمام اهل قبور ( به قول حاج آقا یعنی حتی ابن زیاد و ابن ملجم) را در سرور و شادی وارد کن.

یعنی حال مومنی که روزه گرفته و نماز گزارده ،یعنی حالی که قراره نزدیک ترین حال به حال خدا باشه ، باید این باشه که برای تمام انسانها سرور و شادی بخواد.

مرز افطار

پیش نوشت: این مطلب رو صرفا از روی بیکاری نوشتم،به خاطر همین سر و ته نداره.

حتی قبل از زمانی که سپاه حبشه به مکه حمله کنه هم،تاریخ به قبل و بعد از حوادث مهم تقسیم می شده است.

البته که تعدد این حوادث چنان کم بود که سده ها زمان می برد تا این مرز جابجا شود تا این که در قرن بیستم به سال رسید و این اواخر به ماه…

ماه رمضان امسال اما برای من این تقسیم بندی به روز رسیده،به مرز افطار.

کلا دنیای قبل و بعد از افطار برای من دو دنیای متفاوت شده یعنی آمال و آرزوهایی که قبل از افطار دارم با بعد از افطار زمین تا آسمان فرق داره،نمی دونم مشکل از کجاست ؟

پی نوشت: این مطلب رو ماه رمضان دو سال پیش نوشتم،قاعدتا بی سر و ته بودنش را بیش از پیش درک میکنم،اما باز نشر آن را دور از این حال و هوا ندیدم.

مهلتی بایست تا خون شیر شد…

وبلاگ نویسی شاید در نگاه اول خیلی سخت نیاید،در نگاه دوم اما خیلی سخت بیاید(به نظر) و در نگاه سوم سختی که به زحمتش بیاید(همان بیرزد خودمان).

در نگاه اول یکسری حرف داری که معمولا در قالب دو سه مطلب جمع میشن ولی به دلیل اشتباه محاسباتی فکر میکنی شاید دو سه دهه زمان نیاز داشته باشی تا عطش درونت به نوشتن بخوابد،پس وبلاگ را میسازی.

در نگاه دوم پس از درج مطالب ات به نتیجه می رسی خیلی هم حرف خاصی برای گفتن نداری و آنچه میخواهی بگویی همان حرف های دیگران است که دوست داشتی کاش تو هم آنقدر می فهمیدی و از آن حرف ها میزدی،پس وبلاگ را رها می کنی.

در نگاه سوم راهکاری به ذهنت می رسد که به جای پراکنده نویسی و داشتن ادعای … (حالا هر چی) بری رو یه سوال تمرکز کنی،که سوال خودت بوده،که سالها به امید پیدا کردن جوابش به این در و اون در زدی.

به همین دلیل

مدتی این مثنوی تاخیر شد … مهلتی بایست تا خون شیر شد

پی نوشت واضح : پر واضح است این سیر وبلاگ نویسی شدیدا شخصی است و البته هرکس در هر چیز سیر خودش را دارد.

نویسنده چگونه مینویسد؟

ساعاتی پیش پس از سالها تلاش ناموفق در عرصه نوشتن و وبلاگ نویسی و فکر کردن زیاد به این موضوع که اصلاً، آقا چه جوری میشه نوشت؟ چه جوری میشه نویسنده شد؟ و … در حین سرخ کردن سیب زمینی(میدونم ربطی نداره،اما،توصیف صحنه اس😉) به این نتیجه رسیدم که :

حرف که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.

آدم اگه حرفی از ته دل نزنه نویسنده نمیشه،در بهترین حالت تبدیل میشه به تایپیست حروف،حالا شما فکر می‌کنید ما چند نفر داریم حرفی بزنند که از دل بر اومده باشه؟ نمی خوام بگم خیلی کم اند ولی کم اند و معمولا کمتر می نویسند به نسبت وبلاگ نویسانی که این روزها کم نیستند و مگر یه آدم چقدر میتونه حرف حساب داشته باشه(جز آنکس که درِ حکمت به روش باز شده باشه)

اینها رو گفتم نه این که بخوام بگم من اگر کم می نویسم، نویسنده ام یا اونا که زیاد می نویسند حرفی برای گفتن ندارند،خواستم اینا رو بگم که اگه از این به بعد بیشتر نوشتم،یادم باشه تا نویسنده شدن خیلی راه دارم و البته زیاد نوشتن ایرادی نداره.

پی نوشت: متن نه از لحاظ خوانش، ساختار دارد و نه حرفی برای گفتن،قبول دارم.

ورم را فربه گی انگاشتند…

-پرسیدم : حاجی چرا زیادتر تولید نمی کنید؟ مشتری که همیشه هست الحمدالله.

با اینکه این سوال رو چند باری پرسیده بودم،ولی خلوتی مغازه (که بار اول بود تجربه اش می کردم) و سرحالی سر صبح حاجی و اینکه هر سِری در جواب جمله ی نغزی نثارمان میکرد،مرا بر این داشت تا دوباره بپرسم و پرسیدم و گفت.

-گفت : تو این مملکت هر چیزی از زیادی خراب میشه.

بعد که خوب فکر کردم ،دیدم انصافاً هم حرف بی راهی نیست ؛ از نفت زیادی بگیر که تنبل مان کرد تا مشتری زیاد و بی دردسر شرکت های خودروسازی مون که بی کیفیت شون کرد.

البته که زیاد بودن و بزرگ بودن الزاماً بد نیست،اصل حرف در نحوه ی رشد و غیر طبیعی بودن این بزرگی است که اشکال ایجاد میکنه تا اونجا که ورمی درست میشود که زیرَش جز چرک و خون چیزی نیست،اما فربه گی می پندارند،هر چند …

خود غلط بود آنچه می پنداشتند…

پی نوشت۱ : بعضی از اصطلاحات از رضا امیرخانی وام گرفته شده است.

پی نوشت۲ : به نظرم تو متن یه کم خشونت به کار رفته،سعی میکنم کمتر اینگونه بنگارم(انتخاب واژه صرفاً به دلیل لطیف کردن فضا بود 😉).

داستان یک تاکسی

الان تو تاکسی بحث بر سر اینه که آیا به Waze اعتماد کنیم یا راننده از تجربیات خودش در مسائل ترافیک استفاده کنه،جوون بیست و اندی ساله ای میگه همین مسیر Waze رو برو من بِه‍ِِش ایمان دارم.

در همین حین مأمور راهنمایی رانندگی راه رو بسته تا حجم ترافیک مانع عبور BRT نشه، و جوون میگه که اگه اینا نبودن والا ترافیک رَوون تر بود.

منم دارم فکر میکنم که راهنمایی رانندگی چطوری نتونسته تو این همه سال و کوچه و خیابون اعتماد جوون رو جلب کنه و Waze ایمان طرف رو تو دو سه سال فقط با یه اَپ جلب کنه؟

پیر زن کناری اما فارغ از ترافیک و Waze و مأمور راهنمایی رانندگی فقط می بافد.

صدای اذان از رادیو پخش می شود، پیرزن دیگر نمی بافد،فقط گوش می دهد.

شاید ایمان یعنی این؛ که دیگر نبافیم.

مصدق باشیم

حکیم می فرماید:

آیا دیدی آنرا که دین را تکذیب میکند،او همانست که حواسش به یتیمان نیست.

نکته این است که در مقابل تکذیب، یک فعل ،یعنی یک عمل را قرار میدهد تا به ما بگه حواستون به اینا که میگن ما مسلمانیم باشه چه بسا نماز هم بخونند…

نه اینکه از فردا راه بیفتیم به همه شک کنیم ، مصدق دینند یا مکذب دین که چه بسیار ظن ها که گناهی در پی دارد،منظور این که یه وقت کلاه سرمون نره،همین.